بیتابیتا، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه سن داره

یکی یدونه دخمل خونه

عروسک بازی دخترم

                          سلام دوست جونای ما خوبین؟........خوشین؟........سلامتین؟.........دماغتون چاقه؟ خوب شکر خدا ما هم خوبیم دیروز بیتا یه کاری کرد که انقدر عصبی شدم یادم رفت عکسش رو بندازم تا شما ببینینش ...... میدونین چی شده بود؟.........بیتا خانم از تو کشوی میز کامپیوتر خودکار رو برداشته بود و روی مبل رو نوشته بود و همچنین روی لباسش و روی دستهاش رو وای من میگی؟ درسته زیاد دعواش نکردم چون من بچه شیطون دوست دارم ولی نه دیگه اینجوریش که وسایل خونه رو خراب کنه یادم میاد ابجی گلم چند تا عکس...
27 بهمن 1390

چند تا عکس قدیمی

                   سلام دوستهای خوبمون امروز اومدیم تا چند تا از عکسهای قدیمیه بیتا جون رو براتون بذاریم           اینجا بیتا جون بغل بابا جون حنانه دختر خاله خوبشه                 اینجا هم بغل بابا جونشه(بابای من)                      حالا ادامشو تو ادامه مطلب ببینین  &nb...
20 بهمن 1390

عروسی رفتن بیتا جون

                                     سلام .........حالتون چطوره؟ ما که خیلی خوبیم ........اخه بیتا امروز رفته بود تالار عروسی و کلی هم رقصید ........انقدر رقصید که خسته شد و گرفت خوابید . من فکر کنم این دخملک ما هیچوقت از رقصیدن سیر نشه. خدا میدونه میخواد تو عروسیه عمش چیکار کنه ,اخه اخر اسفند ماه عروسیه عمشه .......برای بیتا جون هم خیاط یه لباس خوشگل داره میدوزه که وقتی اماده شد ازش یه عکس میندازم تا ببینین و یه تاج خوشگل رنگ لباسش هم باباش قراره...
19 بهمن 1390

شیطونیهای جوجمون

             سلام خوب هستین ؟؟؟؟؟؟مرسی ما هم خوبیم در مورد بیتا جون باید بگم که ماشاالله خیلی شیطون شده  و دمار از روزگارمون در اورده........... راستش اگر دیر کردیم قرار بود این پست عکسهایی رو که عمو حسامش براش درست کرده بود رو بذارم اما عمو حسام گفته قراره چند تا عکس دیگه هم براش میکس کنه خوب ما هم صبر میکنیم تا اماده بشه......................... پس ما هم تا اماده شدن عکسهاش از شیطونیهای دخترمون میگیم.......... ببینم شیطونا شما هم مثل بیتا جون اب بازی دوست دارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اخه بیتا جون همش میره دم در حموم و اب باژی,اب باژی میکنه.چند وقت پیش...
16 بهمن 1390

ما اومدیم

   سلام ما اومدیم واقعا ازتون معذرت میخوام که یه مدت نبودیم ...........اخه یه مدت اوضاع و احوال خوبی نداشتیم و مریض بودیم ولی حالا بهتر شدیم. و از روزهای دیگه مرتب اینجاییم. میدونید چند وقت پیش حالم خیلی بد بود به خاطر همین به باباش گفتم تا بره یه نون روغنی بخره تا شام .........صبحونه بخوریم  چیه مگه شما تا حالا شب صبحونه نخوردین؟ پس چرا دارین میخندین اره گلهای من باباش نون رو که خرید اورد گذاشت رو میز که یهو دیدیم بیتا نون رو درسته برداشته و داره گاز میزنه و میخوره که کلی به خاطر این کارش خندیدیم . خوب دیگه فعلا چند تا عکس از بیتا جون ببینین تا با یه مطلب جدید بیاییم راستی یکی از دوستهای باباش ر...
9 بهمن 1390
1